پایگاه خبری اتقان -  قرآنی، فرهنگی، اجتماعی
فارسی
العربی
English
 » 
سه شنبه ٠١ آبان ١٣٩٧  -  
گروه های خبری
اخبار قرآنیاجتماعیاخبار حوزه
گزارش
مصاحبه
مقاله
گزارش تصویری
ورود به پورتال "اتقان"
ورود به سیستم
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر:




گروه خبر:  اخبار برگزیده روز , شهری و خانواده ١٧:٢٩   1397/04/30 شماره خبر:  ١٩٨٧١
نسخه چاپي ارسال به دوست
 
دیدار با خانواده شهید حسن سرتیپی در برنامه"ستارگان پرفروغ"منطقه 10
شهیدی که عکس حجله‌اش را خودش آماده کرد
مدیر فرهنگی هنری منطقه 10 به همراه معاون اجتماعی شهرداری این منطقه در برنامه «ستارگان پرفروغ» این هفته خانه موزه شهیدان اقبالی ؛ میهمان خانواده شهید دوران دفاع مقدس"محمد حسن سرتیپی"بود.

شهیدی که عکس حجله‌اش را خودش آماده کرد

به گزارش  اتقان ؛ در این دیدار که در بیت معظم شهید والامقام"محمد حسن سرتیپی"برگزار شد؛ محمدرضا جمالی مدیر فرهنگی هنری منطقه 10 و امیر قاسمی معاون اجتماعی،عبدالکریم طرفه نژاد مدیر اداره فرهنگی شهرداری منطقه 10، افسانه مهاجان رئیس خانه موزه شهیدان اقبالی وکوروش ایلخانی رئیس روابط عمومی فرهنگسرای عطار نیشابوری حضور داشتند.

شهید والامقام"محمد حسن سرتیپی" متولد سال 1342 در حالی که تنها 2 ماه مانده بود تا دیپلمش را بگیرد به جبهه های حق علیه باطل رفت. او در جریان آزادسازی خرمشهر در عملیات"بیت المقدس" با اصابت گلوله به شهادت رسید.

در حاشیه این دیدار با خانواده شهید «حسن سرتیپی»، خبرنگار دفاع پرس با پدر و مادر شهید حسن سرتیپی به گفت ‌وگو پرداخت که ماحصل آن را در ادامه می خوانید.

همه داراییشان از زندگی 50 ساله شان 2 دختر و سه پسری است که یکی از آن ها به شهادت رسیده و نامش بر کوچه ای که در آن ساکن هستند، نقش بسته است. خانواده سرتیپی از قدیمی های محله جیحون منطقه 10 تهران هستند و 40 سالی است که در این محل زندگی می کنند، شهدای زیادی را به چشم دیده اند، از شهید "کاملی" گرفته که حالا نام کوچه بالایی خانه شان به نام او مزین است تا شهدای دیگری که یا از بستگان دور و نزدیک بوده یا همبازی فرزندشان.

«حسن» دومین پسرشان هم جزو شهدای همین محل است. زمانی که راهیِ جبهه شد 19 سال بیشتر نداشت اما اعتقادات و باورهایش چنان رشد یافته بودکه دیگر دلش برای ماندن قرار نمی گرفت. حسن خواست به جبهه برود تا مثل همه آن هایی که راه شهادت و جانبازی را برگزیدند از اسلام دفاع کند. در راهی که انتخاب کرد پدر و مادر هم مخالفتی نداشتند و راضی شدند، در واقع اتفاقی افتادکه پدر بی معطلی به رفتن"حسن" راضی شد.

با توسل به حضرت علی(ع) راهی جبهه شد

پدر شهید درباره خاطره رفتن حسن به جبهه می گوید: "یک روز با یکی از پاسدارها به خانه آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم، یکه خوردم، توقعش را نداشتم آنقدر صریح بگوید، گفتم فرصت بده، باید فکر کنم، گفت کار خیر که فکر کردن ندارد. نامه رضایت نامه اش را که به من داد، دیدم جمله ای از حضرت علی(ع) روی آن نوشته است با این مضمون که اگر دشمن به شما حمله کند و در مقابلش نایستید به خواری و ذلت دچار می شوید. این جمله را که دیدم تعلل نکردم و نامه را امضا کردم."

درختم با چهره خندان حاضر شدم

جبهه ماندنش خیلی طول نکشید، شاید 10 روز پس از رفتنش بود تیر به پیشانی اش اصابت کرد و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید.

پدر این مطلب را می گوید و ادامه می دهد: " قبل از اینکه به جبهه برود از خدا خواستم اتفاقی نیوفتد که زمینگیر یا اسیر دست دشمن شود، همینطور هم شد و "حسن" به شهادت رسید. در مراسم ختمش با چهره خندان حاضر شدم و شکر خدا را گفتم، لباس سیاه هم نپوشیدم چون اعتقاد داشتم خدا به ما افتخار و آبرو دادهاست..."

باید دستم توی جیب خودم باشد

مادر چیز زیادی از حسن به خاطر ندارد، می گوید خیلی سال است از شهادت گذشته و گذر سال ها بسیاری از خاطرات را از حافظه ام پاک کرده با این همه با حوصله می نشیند و از فرزند شهیدش حرف می زند، از اخلاق و رفتار او  می گوید که مثال‌زدنی است و توضیح می دهد: «اخلاق خیلی خوشی داشت. عیدها که می شد می گفتم برای عید دیدنی برویم خانه فامیل و دوستان، ولی نمی آمد؛ می گفت باید بروم سر کار که دستم توی جیب خودم باشد

دعا کن شهید شوم

هنرستان رشته بازرگانی درس خواند، 2 ماه مانده بود که درسش تمام بشود آهنگ رفتن زد، معتقد بود وقت برای درس خواندن هست اما برای جبهه رفتن ممکن است دیر بشود. مادر در اینباره می گوید: "به پدرش اصرار کرد، گفتیم تو درست مانده درست را تمام کن بعد برو قبول نکرد. یک بار به خانه آمد دید من لباس مشکی به تن کردم، پرسید مادر اتفاقی افتاده؟ گفتم نه فقط اتفاقی مشکی تن کردم گفت ولی من هر وقت تو را می بینم لباس مشکی تنت هست. طاقت نیاوردم، گفتم برادر زن عمویت شهید شده، دستم را گرفت، گفت مادر دعا کن من هم شهید شوم. یک ماه طول نکشید که در عملیات بیت المقدس تیر به پیشانی اش خورد و شهید شد."

خوش به سعادتت حسن جان

در دل مادر و پدر هیچ نشانی از حسرت و پشیمانی نیست، قلبشان از شهادت حسن جوری آرام است که انگار هیچ وقت، حتی آن زمان که خبر شهادت را شنیدند به تلاطم نیوفتاده، این خاصیت ایمان است که دل را در لحظات سخت با یاد خدا آرام می کند. مادر توضیح می دهد: من هم مثل پدرش گریه نکردم که دشمن شاد بشود. انقدر عادی بودیم که یکی گفته بود این پسر فرزند این خانواده نیست، اما ما به خاطر انقلاب ناراحت نبودیم اما به هر حال دلمان به درد آمده بود. هر وقت به عکس نگاه می کنم می گویم "خوش به سعادتت حسن جان..."

حسن عکس حجله اش را خودش آماده کرد

مادر اشاره می کند به عکس سیاه و سفیدی که بالای یکی از میزها به تمام خانه نظر می کند. او می گوید:"این عکس را خودش گرفت و یک روز آورد خانه، گفت وقتی شهید شدم خواستید به بهشت زهرا (س) بروید این عکس را ببرید، گفتم این چه حرفی است می‌زنی؟! گفت مادر، دوست دارم و می دانم شهید می شوم. از من خواست برای شهادتش دعا کنم، گفتم برای پیروزی اسلام دعا می کنم."

کاش خودم پیکرش را درون قبر میگذاشتم

مادر به روزی که خبر شهادت حسن را دادند اشاره کرده و می گوید: «پدر جاری دخترم خبر شهادت حسن را داد. در ترمینال با قطار پیکرش را آوردند، من هنوز خبر نداشتم که چه اتفاقی افتاده است، وقتی از پله ها بالا می آمد اخم هایش درهم بود، گفتم حسن شهید شده؟ زد زیر گریه، آنجا بود که شهادت "حسن" را فهمیدم. روز تشییع رفتم که پیکرش را ببینم، فقط بالای سرش نشستم و صورتش را بوسیدم، الان از شهادتش پشیمان نیستم فقط حسرت می خورم که کاش خودم او را درون قبر می گذاشتم

یک شهید، دو جانباز

اما حسن تنها پسری نیست که در خانواده سرتیپی به جبهه رفته باشد، بسیاری از پسرهای فامیل در جنگ به شهادت رسیده اند و 2 برادر دیگر حسن نیز در جبهه حضور داشتند، خود حسن هم در جریان تظاهرات های انقلاب حضور داشت و 17 شهریور در میدان شهدا به ضرب تیر نیروهای شاهنشاهی مجروح شد. برادر کوچکتر حسن نیز در دفاع مقدس از ناحیه پا مجروح شده است.

مادر در این باره می گوید: «یکی از بستگانمان چند روز مانده به عروسی اش شهید شد. سه تا پسرهایم در جبهه بودند، پسر بزرگم یک چشمش و پسر کوچکم از ناحیه پا مجروح است، در جبهه پاهایش روی مین رفت. مجروح که شد اول به ما چیزی نگفتند، بعد تلفن کردند و متوجه شدیم در بیمارستان مشهد بستری است، بلیط گرفتیم و با پدرش به مشهد رفتیم با پیگیری های زیاد بالاخره توانستیم او را ببینیم، حال و روزش خوب نبود، ترکش به صورتش خورده بود و زیر پاهایش گوله ای از ملافه گذاشته بودند، بعد هم پیگیر شدیم تا در تهران بستری شود. کل ماه رمضان را در بیمارستان بود، انقدر ملاقاتی از دوستان و فامیل داشت که یکی از هم اتاقی هایش گفته بود خوش به حالت انقدر ملاقاتی داری، از آن به بعد هر وقت به دیدن پسرم می رفتم در واقع از آن هم اتاقی هم عیادت می کردم."

در پایان این دیدار با اهدای لوح تقدیر و نشان ویژه برنامه"ستارگان پر فروغ" منطقه 10 از مادر و پدر شهید"محمد حسن سرتیپی" تجلیل شد.

گفتنی است ؛گرامیداشت یاد و خاطره شهدای والامقام منطقه10 به همراه پاسداشت فرهنگ ایثار، شهادت و مقاومت در قالب دیدار و تکریم خانواده معظم شهدا؛ براساس فرموده مقام معظم رهبری به" تلطف و احوالپرسی از خانواده شهدا" از اهداف برنامه ستارگان پر فروغ است که هر هفته، سه شنبه ها به همت خانه موزه شهیدان اقبالی برگزار می شود.

علاقمندان جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص این برنامه می توانند به نشانی: بزرگراه نواب صفوی (شمال به جنوب)، خیابان کمیل غربی بعد از چهار راه قلیچ خانی؛ "خانه موزه شهیدان اقبالی" مراجعه کرده یا با شماره تلفن: 66691546 تماس بگیرند.

 

 

 
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: